بانک

 

منتظر بودم نوبتم بشه .... یک مادر و دختر نشستن کنارم ..... دخترک شاید 6 ساله بود شاید هم نه .... کاغذ نوبت بانک رو گرفت و خودکار برداشت به مامانش گفت اگه نقاشیش کنم دعوامون نمیکنن ؟ .... مادر : سکوت ....

تمام صفحه پر شد .... دخترک تیره چشم : ببین همه جاشو پر کردم تا همه بفهمن من بزرگ شدم .... مادر نگاهی کرد و آروم گفت : حالا کاغذو چطوری بدیم به آقاهه؟ حالا چی جواب بدیم ..... فوری گفتم : خودت اجازه دادی که نقاشی کنه .... مادره حق به جانب گفت : زیاد مهم نیست، هست ؟

گفتم : کاغذ مهم نیست این تضاد رفتاری شماست که مهمه

تمام مدتی که اونجا بودم تو بهر حرکات دختر کوچولوی مو بلند زیبا بودم که با هر خرکتی یه دور همه آدم ها رو نگاه می کرد .... از حالا یاد گرفته بود برای نگاه و افکار مردم زندگی کنه

.................

امروز دلم یه شونه می خواد برای گریه .... خسته شدم از بس من شونه ای بودم برای گریه دیگران .... از اینکه همه بهم میگن مامان اینکه همیشه و همه جا مراقب دیگرانم ..... امروز دلم یه پرستار نوازش گر می خواد .... بهونه می خوام که بغضم بترکه .... نمیترکه از بس که آدم مغروریم ..... دوست دارم امروز آسیب پذیر کودک باشم که همه مراقبم باشن ..... کلا قاطی کردم دیگه همین 

/ 0 نظر / 27 بازدید