درباره نویسنده
پرنده آتش
ققنوس یک افسانه است ولی پرنده آتش یک پرنده واقعی است در آمریکار جنوبی زندگی میکند و از مار سمی تغذیه میکند ... هنگام پرواز به واسطه پرهای رنگینش بسان آتش دیده می شود.
  • صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
آرشیو وبلاگ
  • عناوین مطالب
  • خرداد ٩۱
  • اردیبهشت ٩۱
  • فروردین ٩۱
  • اسفند ٩٠
  • بهمن ٩٠
  • دی ٩٠
  • آذر ٩٠
  • آبان ٩٠
  • مهر ٩٠
  • شهریور ٩٠
  • امرداد ٩٠
  • تیر ٩٠
  • خرداد ٩٠
  • اسفند ۸٩
  • دی ۸٩
  • آذر ۸٩
  • آبان ۸٩
  • مهر ۸٩
  • شهریور ۸٩
  • امرداد ۸٩
  • تیر ۸٩
  • خرداد ۸٩
  • اردیبهشت ۸٩
  • فروردین ۸٩
  • اسفند ۸۸
  • دی ۸۸
  • آبان ۸۸
  • شهریور ۸۸
  • امرداد ۸۸
  • تیر ۸۸
  • خرداد ۸۸
  • اردیبهشت ۸۸
  • فروردین ۸۸
  • اسفند ۸٧
  • بهمن ۸٧
  • دی ۸٧
  • آذر ۸٧
  • آبان ۸٧
  • مهر ۸٧
  • شهریور ۸٧
  • امرداد ۸٧
  • تیر ۸٧
  • خرداد ۸٧
  • اردیبهشت ۸٧
  • اسفند ۸٦
  • بهمن ۸٦
  • دی ۸٦
  • آذر ۸٦
  • شهریور ۸٦
  • امرداد ۸٦
  • تیر ۸٦
  • خرداد ۸٦
  • اردیبهشت ۸٦
  • فروردین ۸٦
  • اسفند ۸٥
  • بهمن ۸٥
  • دی ۸٥
  • آذر ۸٥
  • مهر ۸٥
  • خرداد ۸٥
  • اردیبهشت ۸٥
  • اسفند ۸٤
  • بهمن ۸٤
  • دی ۸٤
  • آذر ۸٤
  • آبان ۸٤
  • مهر ۸٤
  • شهریور ۸٤
  • امرداد ۸٤
  • تیر ۸٤
  • خرداد ۸٤
  • اردیبهشت ۸٤
  • دی ۸۳
  • آبان ۸۳
  • مهر ۸۳
  • شهریور ۸۳
  • امرداد ۸۳
  • تیر ۸۳
  • خرداد ۸۳
  • اردیبهشت ۸۳
  • فروردین ۸۳
  • اسفند ۸٢
  • بهمن ۸٢
  • دی ۸٢
  • آذر ۸٢
  • آبان ۸٢
  • مهر ۸٢
  • شهریور ۸٢
  • امرداد ۸٢
  • تیر ۸٢
  • خرداد ۸٢
  • اردیبهشت ۸٢
  • فروردین ۸٢
  • اسفند ۸۱
  • بهمن ۸۱
دوستان من
  • سرود سبز رویش
  • اسرار قلم
  • رقصی چنین میانه میدانم آرزوست
  • خاطرات پرهام
  • شب کویر
  • دختری با رفتار پسرونه
  • جوینده
  • باران
  • پ س ر ف ا ح ش ه
  • از خواب تا مرگ
  • my life
  • مامان سپيد
  • آتش سبز
  • سپهر جون
  • غزل بهانه خوبی است برای گفتن یک درد
  • باغبان
  • بانوی سخنوری
  • هوای تازه
  • شکوفه ی خیال
  • فرشته کوچک خوشبختی
  • کدبانوی دیجیتالی
  • بیابان طلب
  • قرن سکوت
  • امير علی
  • نيايش
  • حرف تنهايي من
  • كارما
  • مزوزو ی عزيز
  • خواهرم هاپوتی
  • سرزمين سبز
  • پريسا در دريای خوشبختی
  • دوست من
  • پارسی فونت
  • رقصی چنین میانه میدانم آرزوست
  • اخبار فناوری اطلاعات
  • شبکه اجتماعی بهشت من
  • باشگاه مدیران و متخصصان
کدهای اضافی کاربر



center>
پرنده ی آتش
اینجا آشیانه من است. قلمرو افکار من. پرنده آتش ، ققنوس نیست.
چهل تیکه 11
نویسنده: پرنده آتش - چهارشنبه ۳ خرداد ۱۳٩۱

چهل تیکه 11

گاهی باید از کسی که دوستش داری کمی فاصله بگیری حتی اگر وجودت مثل آب برای ماهی حیاتی باشه ... ماهی هم تا به خشکی نیوفته آب رو حس نمی کنه

.........

هیچ وقت از کارهام از تصمیم گیری هام پشیمون نشدم ... الان هم پشیمون نیستم ... انتخاب میکنم که ادامه بدم یا مسیر رو عوض کنم ...

.........

همیشه طوفانها میان تا بفهمم کجای قلعه  من آسیب پذیره

.........

حس کودک سرگردان میان جنگل مه گرفته...

اومدن این حس نشانه تصمیم گیری، تجدید نظر، توقف یا تغییر مسیر، همیشه همین بوده ...

.........  

نظرات ()



دو سال ... 40 تیکه
نویسنده: پرنده آتش - جمعه ٢٩ اردیبهشت ۱۳٩۱

به بهانه دومین سال در گذشت خواهرم :

همیشه فکر می کردم زندگی من خیلی عجیب و سخت بوده ... فکر می کردم بچگی من خیلی وحشتناک بوده ...

اما این طور نیست ... نویدم ، نوید عزیزم بدترین و بی پناه ترین کودک بوده 

تب داشت خیلی بالا ، گفت خوب میشه .. نبردنش دکتر ... نصفه شب بیدار شدم دیدم هزیون میگه .... 14 سالم بیشتر نبود .... برف از حیاط آوردم تو آب انداختم ، دستمالو خیس می کردم و به دست و پاهاش میمالیدم ... 

آبله مرغان گرفته بودن به این بهانه محمد و نوید تبعید شدن به حیاط تا ساعت 4 بعد از ظهر بدون حتی آب و غذا ... اخه ممکن بود ویروس به بچه ها نازنینش سرایت کنه ... دورشون ملحفه پیچید که ماشین ویروسی نشه .... سر جاده باغ پدربزرگم پیادشون کرد نوید و نعیم و محمد رو .... گفت بلدید که برید خودتون 

.....

چقدر دیگه می تونم از اینا بگم ؟

 ××× از میان پیام ها : 

ذوست خوبم انکار نقش پدر بطور مطلق ‘ از اونور دیوار افتادن است.
(من پدری دارم به وسعت آسمان ... دستان پینه بسته اش لطیف تر از ... )
نویسنده:یه دوست[msuory@yahoo.com]
پاسخ:

پدر من که خیلی نقش داشت .... 6 سال خواهرم درگیر سرطان خون بود ... نعیم خواهرم از 18 سالگی تا 23 سالگی که فوت کرد .... کل نقش پدر من دوبار عیادت و دو سبد گل بود .......... دفعه سوم هم موقع دفنش حضور پیدا کرد ... خیلی باید ازش تقدیر کرد نه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟/
نظرات ()



40 تیکه ....
نویسنده: پرنده آتش - جمعه ٢٩ اردیبهشت ۱۳٩۱

بعد از این همه محبتی که بهش کردم ادعا کرده چند میلیون بدهکارشم ........ ها ... چه زود ذات واقعیشو نشون داد .... 

.........

به یک نتیجه بزرگ رسیدم این مادر هست که خواهر و برادری و انتقال میده با وجودش با محبتش .... نقش پدر فقط باروری مادر هست و بس ....

.........

به خاطر پول و موقعیت پدر بزرگم با مادرم ازدواج کرد .... به خاطر پول و موقعیتش منشیش عاشقش شد .... دقیقا با هر دست بدی با همون دست پس میگیری ....

.........

اصالت خانوادگی به ذاته به انسانیته نه به اسم بابات تو شناسنامه ات ...

 

 

پی نوشت : کیمیا تو ماجراهایی که این مدت به من گذشت خیلی از ادمها رو شناختم از کائنات سپاسگزارم ...

نظرات ()



مولانا
نویسنده: پرنده آتش - شنبه ٢۳ اردیبهشت ۱۳٩۱

ای مرغ آسمانی آمد گه پریدن

وی آهوی معانی آمد گه چریدن

ای عاشق جریده بر عاشقان گزیده

بگذر ز آفریده بنگر در آفریدن

آمد تو را فتوحی روحی چگونه روحی

کو چون خیال داند در دیده‌ها دویدن

این دم حکم بیاید تعلیم نو نماید

بی‌گوش سر شنیدن بی‌دیده ماه دیدن

داند سبل ببردن هم مرده زنده کردن

هم تخت و بخت دادن هم بنده پروریدن

آن یوسف معانی و آن گنج رایگانی

خود را اگر فروشد دانی عجب خریدن

کو مشتری واقف در دو دم مخالف

در پرده ساز کردن در پرده‌ها دویدن

ای عاشق موفق وی صادق مصدق

می‌بایدت چو گردون بر قطب خود تنیدن

در بیخودی تو خود را می‌جوی تا بیابی

زیرا فراق صعب است خاصه ز حق بریدن

لب را ز شیر شیطان می‌کوش تا بشویی

چون شسته شد توانی پستان دل مکیدن

ای عشق آن جهانی ما را همی‌کشانی

احسنت ای کشنده شاباش ای کشیدن

هم آفتاب داند از شرق رو نمودن

ار نی به مرکز او نتوان به تک رسیدن

خامش که شرح دل را گر راه گفت بودی

در کوه درفتادی چون بحر برطپیدن

تبریز شمس دین را هم ناگهان ببینی

وآنگه از او بیابی صبح ابد دمیدن

نظرات ()



حافظ
نویسنده: پرنده آتش - شنبه ٢۳ اردیبهشت ۱۳٩۱
هر چند پیر و خسته دل و ناتوان شدم هر گه که یاد روی تو کردم جوان شدم
شکر خدا که هر چه طلب کردم از خدا بر منتهای همت خود کامران شدم
ای گلبن جوان بر دولت بخور که من در سایه تو بلبل باغ جهان شدم
اول ز تحت و فوق وجودم خبر نبود در مکتب غم تو چنین نکته دان شدم
قسمت حوالتم به خرابات می‌کند هر چند کاین چنین شدم و آن چنان شدم
آن روز بر دلم در معنی گشوده شد کز ساکنان درگه پیر مغان شدم
در شاهراه دولت سرمد به تخت بخت با جام می به کام دل دوستان شدم
از آن زمان که فتنه چشمت به من رسید ایمن ز شر فتنه آخرزمان شدم
من پیر سال و ماه نیم یار بی‌وفاست بر من چو عمر می‌گذرد پیر از آن شدم
دوشم نوید داد عنایت که حافظا بازآ که من به عفو گناهت ضمان شدم
نظرات ()



روز زن مبارک
نویسنده: پرنده آتش - شنبه ٢۳ اردیبهشت ۱۳٩۱

من هم به همان اندازه از هوا سهم می برم که ریه های تو! درد آور است که من آزاد نباشم تا تو به گناه نیوفتی، قوس های بدنم بیش از افکارم به چشمهایت می آیند، تأسف بار است که باید لباسهایم را به میزان ایمان تو تنظیم کنم. سیمین دانشور

نظرات ()



جوجه یه روزه
نویسنده: پرنده آتش - چهارشنبه ٢٠ اردیبهشت ۱۳٩۱

امروز تولد بزرگ مرد جوان مو شرابی خودمه 

دلم براش تنگ شده 

افتخار مادرش که با کمی سن یک سال و نیمه تنهایی مرد و مردونه تو کشور غریب داره زندگی می کنه و درس می خونه 

دیروز عکساشو نگاه می کردم دیگه برق شیطنت بچگی تو چشمای سیاهش نبود 

مرد شد خیلی زود مرد شد 

بهش افتخار میکنم 

جیگر مامانش ، میدونم میای و وبلاگمو می خونی عاشقتم به داشتنت به بودنت به دل پر محبتت افتخار میکنم 

تولدت مبارک باشه 

آغاز نوزده سالگی مبارک 

 

نظرات ()



40 تیکه 12
نویسنده: پرنده آتش - چهارشنبه ٢٠ اردیبهشت ۱۳٩۱

تو مترو همراه شدیم، چشمان آبی تیله ای اش آرامش همراه با نشاط را منتقل می کرد... گپ زدیم ... لبخند زدیم ... قبل از جدا شدن برای هم آروزی روزی خوش کردیم... بی آنکه نامی بپرسیم یا درددل کردن متداول دو نا آشنا را داشته باشیم...

لبریز شدم از انرژی مثبت ....

.........

شنیدین بعضیا سوادشون به عینکشونه ... معلمی من هم به داشتن وایت برده دیگه ... انگار نباشه نمیتونم تدریس کنم ...

.........

دیشب 9 رسیدم خونه... خسته اما سرحال ... من ذاتا معلم متولد شدم ...

.........

نظرات ()



40
نویسنده: پرنده آتش - سه‌شنبه ۱٩ اردیبهشت ۱۳٩۱

رسما و قانونا 40 سالم شد

http://alikhanbazzaz.blogfa.com/

نظرات ()



ستودنی
نویسنده: پرنده آتش - دوشنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳٩۱

راه روی مترو... از پشت سر زیباییش ستودنی... پرسیدم: ورزشکاری ؟ ، غرض دیدار رخسار بود و جواب کنجکاوی که زیبایی چهره را نیز مکمل دارد؟، شگفت اینکه خوشرویی هم مزید بر زیبایی...

مسیر کوتاهی همراه زیباروی خوش خلق... لذت مستی صبحگاهی... مستی از عظمت خلقت... هنگام خداحافظی جمله به یادگار گفتم : خداوند در آفرینشت خیلی صبر و حوصله و دقت به خرج داده ... از ذهنم گذشت آفرینش این مخلوق همراه نوای چنگ و مستی و شراب و ......

و اندیشیدم چنین خلق کردنی تبریک و آفرین گفتن هم دارد ... تبریک به آفریدگار عاشقی که چنین مخلوق مست کننده ای می آفریند....

 

پی نوشت : پریروزا هم تو مترو دختری دیدم خیلی چشای قشنگی داشت با ایما و اشاره گفتم چشمات قشنگه نفهمید خلاصه مجبور شدم بلند بگم بعضی از خانما چپ چپ نگاهم کردن ....... می خوان فکر کنن من هم جنسگرا خب فکر کنن مهم نیست . زیبایی رو باید ستایش کرد .... مثل اون وقتی که بعضیا می رقصیدن من از اوج زیبایی در خلقت اشک ریختم ....... 

 

نظرات ()



40 تیکه 11
نویسنده: پرنده آتش - یکشنبه ۱٧ اردیبهشت ۱۳٩۱

مامان صدیق: اگه موندی بودی تو آموزش پرورش حتما فرهنگ درست میکردی .......

دورت بگردم مامان بزرگم حکایت سوسکه اس دیگه .... بله اگز شرط ازدواج خانداری مطلق نبود الان 20 سال سابقه کار داشتم تو آموزش و پرورش الان حداقل لیسانس روانشناسی داشتم جای اینکه هر وقت ازم می پرسن بگم من تحصیلات عالیه ندارم... 

.........

دیروز کودک درون کرانچی خواست، چه لذتی داشت صدای خرپ و خرپ اونم محل کار، آخرش نارنجی شده بودم مگه رنگش از نوک انگشتام پاک میشد، دهنم آب افتاد...

.........


نظرات ()



40 تیکه انفجاری
نویسنده: پرنده آتش - پنجشنبه ۱٤ اردیبهشت ۱۳٩۱

صبح تو آینه، تو چشمای خودم خیره شدم... چقدر با من روراستی؟ چقدر میشه به تو اطمینان کرد؟ ... هیچ چیز قابل اطمینان 100%ی وجود نداره؛ وقتی حس کنی سایه تم با تو صداقت نداره.

.........

خیلی وقت پیش نوشتم نمی دونم نسیم رو تو کدوم جاده حیرانی گم کردم جا گذاشتم... میگه بیا بریم یه نسیم نو بخریم قدیما گذشته... اگه نسیم خریدنی بود تا حالا 100تا خریده بودم خودم یدک نگه می داشتم ...

.........

همیشه گفتم هنوزم میگم اگر جواب سوالی اذییتتون می کنه ازم نپرسید من نمی تونم دروغ بگم ...

پرسید و جواب گرفت و زد تو جاده خاکی... آخه تو که جنبه نداری چرا می پرسی؟ ... این صداقت و روراستی خیلی ارزش داره؛ آدما خو کردن به شنیدن همون دروغی که انتظار دارن... یکی دیگه از لیست آشنایان کم... تنهاییمو دوست دارم چون به قیمت صداقت و رک بودنم به دست آوردم...

.........

این همه نشونه بارز میبینم ازت نه کنجکاو می کنم نه گوشیتو چک میکنم... هر شب میری هیئت تا ساعت 12 ، 1 صدام در نمیاد و اعتراض نمیکنم اون وقت تو به من شک میکنی؟ بنازم قدرتو خدا با این آفرینشت، خنگ نیستم که، گیرم که واقعا یک ماه بیشتره هر شب هیئتی، این دینی که به تو اجازه میده هر کاری دوست داری بکنی، من کافرم به این دین...

میگم دکتر گفته برای بهبودی من، تو باید معالجه کنی، میگه: بگو دکتر بهت دوا بده خوبشی...

میگم هزینه درمان میشه اینقدر میگه من پول ندارم (آخه لامصب بیماری تدریجی من تقصیر توه)...

من به دین تو کافرم نه نماز می خونم نه حجاب، هیچ اصول دین تو رو انجام نمیدم من لاییکم، من کافرم به این دینی که اسارت توش حرف اول رو میزنه....

 .........

دلم لک زده برای دیدن دکتر داوودی...

.........

چقدر هوای نفس کشیدن امروز سنگینه ...

.........

 

پی نوشت : کیمیا عریان نوشتن خیلی وحشتناکه ... هر وقت میاد دلم برای این بشر بسوزه گندی میزنه که ازش بیشتر متنفر شم ...... 

نظرات ()



40 تیکه 10
نویسنده: پرنده آتش - دوشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳٩۱

به جثه نحیف و لاغرش نگاهی کردم، چقدر تخت بیمارستان بزرگ می نمود، گفتم: عشق زمینی من زود خوب شو برگرد خونه من جز تو کسی رو ندارم

گفت : محمد ، عاطفه رو داری

گفتم : من و محمد و عاطفه جز تو کسی رو نداریم ، زود خوب شو بیا خونه
.........

ساعت 2 شب اومد 7 صبح رفت... 12 ظهر اومد... گفتم : یه وقت کمبود هئیت نگیری، هئیت خونت نیاد پایین غش و ضعف کنی

گفت : متلک میگی ؟

گفتم : حرف دلم رو زدم

.........

دیشب باز کابوس دیدم, اینبار با خاله دعوا می کردم... خاله کوچولو .

.........

مامان صدیق میگه : بگو اینقدر نرو هئیت و مسجد زندگیت از دستت میره

میگم : 20 ساله همینه... اون موقع ها که شکایت می کردم می گفتین عیبی نداره خوشحال باش دنبال کثافتکاری نمیره ... حالا یادتون افتاده ؟ ...

.........                                                                                                                                                           پی نوشت : مامان مرخص شده خونه است حالش بهتره 

 

 

 

 

نظرات ()



40 تیکه 9
نویسنده: پرنده آتش - یکشنبه ۱٠ اردیبهشت ۱۳٩۱

دیروز شنبه، ژیلا پیامک داد: امروز بعد از کار وقت داری ببینمت ؟

نوشتم : وقت آرایشگاه دارم بعد میرم دیدن مامانم

نوشت : دوشنبه ساعت 6

نوشتم : وقت دکتر دارم، فردا پیش مامانم، سه شنبه کلاس دارم، پنج شنبه چه کاره ای ؟

نوشت : مسافر دارم. چهارشنبه ؟

نوشتم : باز هم کلاس دارم

  • جیگر خودمو که وقت ندارم دوستامو ببینم... دلم برای خودم تنگ شد یهو . 
  • پی نوشت برای همه : 
    چس کلاس گذاشتن مبنی بر وقت نداشتن نمیشه . خیلی دلت واسه خودت تنگ شده برو جلو آینه و زل بزن به خودت ... خیلی مضحکی به خدا
    نویسنده:م
    پاسخ:

    مضحک کسیه که بی نشون پیام میذاره خیلی شجاعی خیلی ادعات میشه با اسم و نشون بنویس مثل من که تو وبلاگم اسم حقیقیمه .......... خیلی بزدلی که اسمت پای نوشتت نیست ....... شجاع منم که هم اسمم هست هم ایمیلم و هم هیچ کامنتی رو پاک نمیکنم 
    نویسنده: پرنده آتش - ۱۴/٢/۱۳٩۱ - ۱٠:۳۵ ‎ب.ظ
    [حذف]
    [ویرایش]

نظرات ()



حس آزادی
نویسنده: پرنده آتش - شنبه ٩ اردیبهشت ۱۳٩۱

روی تپه ایستادم، جویندگان گنج این تپه را آبله رو کرده اند؛ تکه های شکسته سفال و کوزه های لعابدار نقشینه ؛ چه بی رحمی بزرگی به تاریخ... باد میان گیسوانم پیچید... رهایی، رهایی در باد و حس آزادی ...

چقدر زیبا هستن لحظاتی که بی تزویر و ریا فقط خودم باشم و پوششم تحت اختیار خودم ...

پروردگارم، با تمام وجودم آرزو می کنم نباشد دقایقی که کسی نبودنم را مساوی حس آزادی و آرامش احساس کند ... آمین

                                                                 پرنده مست 

نظرات ()



40 تیکه 8
نویسنده: پرنده آتش - شنبه ٩ اردیبهشت ۱۳٩۱

13 یا 14 ساله بودم، زن بابام گفت: نسیم چرا اینقدر کتاب می خونی؟ زندگی برای آدمایی که بیشتر می دونن سخت تره ...

ممنوع شده بود مطالعه کتاب های کتابخانه پدر... چه عشقی داشت شبها یواشکی در نور پاسیو کتاب خواندن، و آموختم کتاب را بدون کوچکترین آسیبی بخوانم ...

.........

میدونی نسیم، تو خیلی زشتی درشت و بدقواره هیچ کس تو رو نمی پسنده، باید زود شوهر کنی تا فرناز بزرگ نشده و قد نکشیده چون با خوشگلیش تو توی خونه می مونی هیچ کس نمیگیرتت...

آره، واقعاً، فقط نمی دونم چرا من از 12 سالگی خواستگار داشتم و فرناز الان انگلیس فوق لیسانس گرفت.

 

.........

حس میکنم روز به روز تلخ تر می شوم، کامم به تلخی زهرمار شده، بینوا اطرافیان...

.........

گفت: اونقدر که با دیگران مهربونی با خودت نیستی ...

امروز از ته دل آرزو کردم ای کاش آنگونه که دیگران را در آغوش میگیرم، خودم را در آغوش می گرفتم.

.........

این آرامش چیست که همه دوستانم با من آرام می شوندو من در درون طوفانیم.

 

.........


 

 

 

 

نظرات ()



40 تیکه 7
نویسنده: پرنده آتش - پنجشنبه ٧ اردیبهشت ۱۳٩۱

بعد از سه شب، ساعت 3:09 دقیقه صبح اومده ؛

 میگم : دیر اومدی ؟

 میگه: خونه کربلایی بودم درباره عاشورا سوال داشتم.

خوش به سعادتت امام حسین چنین نوکرایی داری !!!!!!!!!!!!!!

.........

نویدم حتی یک روز هم بی یاد تو نیستم .

 

.........

کابوس : توی خونه بچگیام، ولی نه کودک، با دو پسرهام در سن خردسالی، حمله خرسی عظیم الجثه، درها را می بستم و قفل می کردم و خرس آنها رو می شکست ... فقط نگران پسرهام بودم، می جنگیدم و درها را می بستم و باز می شکست ...

.........

هورا ... بلاخره مأمور کنترل بلیط مترو هم سلام صبح بخیرم را با خوشرویی جواب می دهد، لذت بردم از اینکه اخم یک نفر دیگر را هم باز کردم . 

 

پی نوشت : ندارد 

نظرات ()



از اون حسا
نویسنده: پرنده آتش - سه‌شنبه ٥ اردیبهشت ۱۳٩۱

صبحگاه، حس زیبای خنکای نسیم روی گونه هایم، دویدن حس مسرت بخش فصل بهار، موج خاطرات بزرگ مرد زندگیم (آقاجون)، باغ، بهار، شکوفه و صدای مردانه اش در گوشم زنده می شود: تن مپوشان از باد بهار.... ، نسیمی ملایم در وجودم می پیچد مثل حس جوانه زدن و حس تولد و زایش بهارانه، چنان مستی وجودم را فراگرفت که چشمانم را بستم و خواستم از کائناتم تحقق آرزوهای تو را ...

آرزو کن و بخواه .... آمین برای خواسته ات

                                                                 پرنده شرابخوار  

نظرات ()



40 تیکه 6
نویسنده: پرنده آتش - یکشنبه ۳ اردیبهشت ۱۳٩۱

اول ببین در حد و اندازه من هستی بعد منو بررسی کن که به درد کارت می خورم یا نه 

.........

گفت : تلفنت مشغول بود فکر کردم با مری حرف می زنی ... گفتم : من با مرده ها حرف نمی زنم 

.........

گیجم ... گمم... گنگ شدم ... وقتی از شعور کیهانی و انرژی مثبت حرف می زنم چنان بلبل میشم تبادل انرزیش خودمو به خدا می رسونه ... ولی وقتی دلیل پریشونیمو می پرسه نمی تونم لب از لب باز کنم ...

.........

عادت این روزای من دیگه خودمو توضیح نمیدم ... بذار هر چی می خوان فکر کنن... بی ادبم؟ اره حق با شماست بی ادبم ... دوست نیستم ؟ آره حق با شماست دوست نیستم ...

.........

دوست می دارم و درب و پنجره ها را ببندم و پرده ها را بکشم ، سقف اتاقم را بشکافم تا انتهای بی انتهای آسمان . 

 

توضیح : خودمو به خدا می رسونه منظورم از شدت انرژی خیلی فعال و بی قرار میشم ... معذرت اگر برداشت دیگه ای شده 

 

نظرات ()



40 تیکه 5
نویسنده: پرنده آتش - شنبه ٢ اردیبهشت ۱۳٩۱

خیلی پشیمونم... مدت زیادی تو مترو تو صورتش زل زدم، خیلی دلم می خواست بگم صورتش شبیه قلبه، غمی تو چشماش بود که جلوی خودم رو گرفتم ... حالا مثل سگ پشیمونم شاید گفته من برای یک لحظه باعث لبخندش می شد. 

.........

چه اتفاقی برای من افتاده انگار جایزه ای چیزی به من دادن به همه لبخند بزنم یکی نیست بگه نیشتو ببند.

.........

کار و درسم را دوست می دارم ، بهانه ای است برای خزیدن در تنهایی زیبای خودم.

مراوده با آدم ها را نمی خواهم تظاهر و سیاست رفتاریشان را دوست نمی دارم .

خودم را از جمعشان حذف می کنم ، بجای تحمل آنچه دوست نمی دارم ... به همین سادگی .

......... 

نظرات ()



مطالب قدیمی تر »