دیشب خواب میدیدم ... بگذریم از حاشیه ها .... آخر با تعجب پرسیدم مگه تو می دونی من کیم ؟
لبخندی زد و گفت : مگه خودت می دونی کی هستی ؟
از وقتی بیدار شدم همین جمله رو تکرار میکنم : مگه میدونم کیم ؟
دیشب خواب میدیدم ... بگذریم از حاشیه ها .... آخر با تعجب پرسیدم مگه تو می دونی من کیم ؟
لبخندی زد و گفت : مگه خودت می دونی کی هستی ؟
از وقتی بیدار شدم همین جمله رو تکرار میکنم : مگه میدونم کیم ؟
به نام یگانه هستی بخش
آنی اتصال
: کجا ، چگونه، چه وقت ...
چه اهمیت دارد، همان یک لحظه، یک آن، یک دم اتصال ...
قلبت که به اتصال گشوده شود در وحدت جهان هستی جاری می شوی همچون یکی از امواج دریا.
حرکتی هست و نیست
بودی هست و نیست
حتی سرشار هم کلمه کافی نیست
روان بودن، جاری بودن، هستن، نه هیچ کدام کافی نیست
ورای کلمه، ورای جسم، ورای حس، اما همه ی اینها
حروف و کلام کافی نیست
نوشتن و گفتن سیرابم نمی کند
یک اتصال حقیقی، نه یک اتصال واقعی، نه قابل توصیف است نه قابل نوشتن
نه بیان است نه درک و نه فهم
اما همه اینها هست، ولی همه اینها نیز حتی با هم کافی نیست
وحدت حقیقی
اتصال حقیقی
عاجز، لال و درمانده می کند در گفتن
شاید همان که : «دهانش دوختند»
خوشحالم
در اوجم
در پروازم نه اینها توصیف کافی نیست
هستم در عدم هستم
نیستم در حقیقت نیستم
یکشنبه : 11/12/2011
11:22
(پرنده خودش هنگه به من هیچ مربوطی نیست خودتون معنا کنید)
برگ و شاخه
برگ محکم به درخت چسبیده، امن به نظر می رسد، با حرکت باد تنها به دور خود می چرخد و باز هم همانجاست و امن به نظر میرسد.
برگی که از درخت کنده شد با هر رنگی که داشته باشد، معلوم نیست کجا می رود و چه می کند؛ چه هیجان انگیز، بر زمین می افتد و همسفر باد میشود، یا جایی زیر پای عابری یا چرخی سرود خرد شدن سر می دهد، و یا در زیباترین سفر سوار بر جریان آب در جویباری، رها، آزاد، سرخوش، تن به سرنوشت می سپارد، می چرخد و می گردد و فرو می رود و بر فراز قرار میگردد.... تا به کجا ؟
در اندیشه ام آیا برگ ها انتخاب میکنند؟
آری هر ذره ای در جهان انتخاب می کند، بیشتر ذرات نا آگاهانه انتخاب می کنند، و کمیابند ذراتی که آگاهانه انتخاب می کنند و سپس تن به سفری پر ماجرا ،پر ز آگاهی و سرشار از شگفتی می سپارند.
حسی پر از انرژی تمامی وجودم را در برگرفت و قلبم خواست از سینه به در رود اما در نهایت از چشمم جاری شد.
سپاس از هستی
سپاس از کائنات
سپاس از تمامی ذرات
هم اکنون خود را دوست تر می دارم و تمام هستی را عاشقم
عاشقانه هایم تقدیم بر کل ذرات هستی
نوشته شده توسط پرنده سرمست (همون خل و چل)
این نیز بگذرد
دوستی از بزرگترین تجربه زندگیم پرسید پاسخ دادم : این هم بگذرد .
دو شب پیش دست در جیب پالتو، از خیابان می گذشتم، سرمای دلچسب روی گونه های سر می خورد و از گردنم به میان لباسم میدوید. لبخند بر لب از میان ماشین ها می گذشتم چنان بی خیال که بیننده متصور میشد عجب آدم دل خوشی. اندیشیدم این حس و این افکار مخصوص بودن در وطنم می باشد.
لحظه هایم زیباست چون زیبا میبینم و لذت بخش چون انتخاب کردم لذت ببرم.
دوستی گفت الگوی کهنم الگوی جنگجوست پس میتازم و فتح میکنم اما نباید درگیر چالش ها شوم. این جنگیدن تلفات دارد از دست دادن دارد تا به دست آورم آنچه می خواهم.
این روزها زندگیم شبیه داستان های نوشته شده یا فیلم های ساخته شده که پر از وقایع اتفاقی هستند و روزگاری به این وقایع اتفاقی می خندیدم و می گفتم فقط ذهن این اتفاق های همزمان را به طرز مسخره ای کنار هم میچیند.
پس این زندگی را ذهن خودم ساخته .... عظمت نیروی درونی انسان که قادر به ساختن و پرداختن عجایبی داستان گونه... من در رویا هستم یا رویایم به واقعیت رسیده ...
زیباست حس موج سوار... با تخته ای بر بلندی موجهای قدرتمند ... لذت می برد از در یک راستا ساختن نیروی موجها و سمت و سوی حرکت خودش و حس تسلط بر قدرت ....
انگاری قصر شنی ای که ساخته ام کاملا قابل سکنی است.
از هر زمان دیگری از نسیم راضی ترم.
از هر زمان دیگری عاشق ترم و آغوشم به وسعت تمامی هستی است .
دیکتاتور
من یک دیکتاتور هستم.
- دیگران رو وادار میکنی دقیقا اونچه تو می خوای انتخاب کنن
- همه خوشحالن چون خودشون انتخاب کردن
- ولی اونچه تو خواستی و این انتقام گرفتن تو هست بدون اینکه به احساسات اونایی که آسیب میبینن توجه کنی
- تو معلمی هستی که فقط داری ورقه پایان ترم منو میبینی نه اونچه در طول ترم گذشت
- چیزی که من میبینم نهایت خودخواهیه دورن تو هست
.
.
.
- ما خودمون انتخاب کردیم خود من با چشم باز دنبال کار تو اومدم چون ایده خوبی داری برای آینده بهتر که من بهش نیاز دارم
.
.
.
- نسیم فراتر از جنسیتش هست من از دوستیش خوشحالم
.
.
.
اونقدر دیکتاتور بودم که حتی خودم رو محروم کردم از لذت دیدن قد کشیدن
وقتی میر فتم امیرحسینم کمی از شانه من بلند تر بود
تو فرودگاه با نوجوانی روبرو شدم که در خط نگاهم چشمانش دقیقا مقابل چشمانم بود
.
.
.
طوفانی که ار نسیم برخاست داره میشه یک سونامی
.
.
.
الله GOD خدا کائنات بت یا هر چی که اسمت هست که اسم و توصیف از برای تو نیست
کن ف یکون
جونمی بارون
از کار برمیگشتم از مونوریل پیاده شدم نم بارون گرفت؛ اینجا نمیشه پیش بینی کرد تا یک ساعت دیگه آفتابیه یا بارونی، بعضی وقتا بارونی میگیره که در کمتر از یک دقیقا انگار از استخر اومدی بیرون نه حتی دوش، دقیقا استخر، قطره های بارون روی صورتم روان بود و من می نوشیدم بارون رو با طعم نسیم واقعا حس تشنگیم برطرف شد. لذت ... بارون عشق من... نمیتونستم لبخند رو از روی صورتم محو کنم، چاله آب نبود بپرم توش اما از زیر درختا رد میشدم برگها رو تکون میدادم وایییییییی چه کیفی، دوست داشتم هر کسی که از کنارم رد میشه رو بهش بگم دوستت دارم همه دنیا رو دوست دارم.

رسیدم خونه چنان آبی میچکید از تمام لباسام که حوله انداختیم حوله زیر پام خیس خیس شد. و همون طور با هیجان کار و نتیجه ملاقات امروز رو برای داداشم تعریف کردم ... اوضاع خنده دار، ازم تو اون وضع عکس گرفت به تلافی ...
حس سپاس و عشق امروز از من می باره ... از زمین به آسمون ... میشه خوبم میشه
نوشته شده توسط پرنده رطوبت کشیده

غیر از خدا هیچ کس نبود

نشستم بر قله غیر از خدا هیچ کس نبود
وزش باد سرد در تار و پود وجودم آزارم میداد، مثال نیش یک پشه و خارش بعد از آن.
کلمات را از ذهنم پس راندم، نوشتن را به تعطیلات فرستادم، دفترم را بستم؛ مبادا خستگیم انعکاس یابد.
صبوری به پایان رسید، تراوید انچه نباید.
میان قومی دلجو مانند همیشه فقط کلام یک نفر کرد آنچه باید با روحم. یادآورم شد که من نسیم هستم و تکرار این نام از لبان او مانند صدای ممتد زنگ معبد به سرودن و ستایشم فراخواند.
و باز هم ایستادم هر چند خسته، تحقیر شده، تنها مانده.
یادآورم شد هنوز هستم و هنوز پایم قدرت ایستایی دارد.
.................

![]()
پ ن : از طرف داداشم مرتضی : من که از درون دیوارهای مشبک شب را دیدم و من که روح را چون بلور بر سنگ ترین سنگهای ستم کوبیدم من که به فرسایش واژه ها خو کردم و من، باز آفریننده اندوه هرگز ستایش گر فروتن یک تقدیر نخواهم بود و هرگز تسلیم شدگی را تعلیم نخواهم داد،زیرا نه من ماندنی هستم نه تو!آنچه ماندنیست ورای من و توست!!!

به مطلبی برخوردم خیلی زیبا بود کپی کردم اینجا، امیدوارم صاحب وبلاگ دلخور نشوند.
وبلاگ "تنها برای خودم" :
رابطه انسانی عمر مفیدی دارد. متاسفانه داستانهای عاشقانه با ریاکاری و احساسات گرایی چنین باوری ایجاد کردهاند که عشق هرگز نمیمیرد. نه دوست من! عشق هم می میرد. یک باره احساس میکنی دلت تنگ نمیشود. همیشه هم اسمش هرزگی نیست. گاهی اوقات واقعا همه چیز تمام میشود. تمام میشود. جوری تمام میشود که انگار هرگز نبوده است.
سید ابراهیم نبوی
http://tanhakhodam.blogspot.com
شناور بودن
گفت: مستأصل شدی و دنبال پناه می گردی ؟
گفتم : به خاطر اونچه به دیگران مربوطه و به من اعتماد کردن
گفت: چه کسی کمکت خواهد کرد ؟
گفتم: کس ؟ نه ... چرا کس وقتی اصل وجود هستی حامی من است
در یک آن خود را شناور دیدم از عشقی که درون و بیرون من جریان دارد، هیچ تفکیک و مرزی نیست، جریان حرکت زیبایی که بدون هیچ حد و مرزی یکپارچه تمام موجودیت مرا و هستی را در بر گرفته. چنان زیبا و چنان روان که حتی توصیف شناور بودن هم تمامی آنچه حس میکنم نیست. در همان "آن" امنیت و آرامش مطلق. کلمات ناتوان از بیان حسم و عاجز از وسعت حمایت و بزرگی اش. و خفتم مثال کودکی در آغوش امن مادر که ناتوان اما آسوده سر بر سینه مهربان مادر میگذارد و بدون ذره ای ترس و واهمه از هیولای سیاه شب در خواب آسوده شناور می شود. اما توصیف مهر و حمایت مادری نیز حتی ذره از عشق جاری در هستی را بیان نمیکند.
گفت: میبینم که تمام کائنات یکپارچه حامی تو هستند و در راستای رسیدن به مقصود حمایتت میکنند.
گفتم: تو هم از کائناتی و سپاس کائنات را برای داشتن تمامی شما
لمس کردم من تو او وجود ندارد همه واحد و یکپارچه همه از یک سرچشمه به سوی یک مقصد روان. و ناگهان سدها شکسته شد و چنان گذشته جاری و مذاب در هستی و در حرکت.
به عشرتگاه مستان آی اگر عیش ابد خواهی
به نزهـتـگاه جـانان آی اگـر جویای جـانـانی
بساط وصـل گسـترده سـماط عـرش افکـنده
بـه جـام شـوق در داده شـراب ذوق حـقانـی
"فخرالدین عراقی"
پرنده مست و مذاب
وای چه بارونی میاد
وقتی صدای بارون و بوی خاک بلند میشه مست میکنم دلم می خواد ملق بزنم
میرم بیرون زیر بارون
اما قبلش دستم گرفتم زیر این عشقی که از آسمون میبارید برای همه دوستانم عزیزام دعا کردم
زیر بارون تمام سلولهام سیراب میشه از
عشق
بخشش
دوست داشتن
لذت
سپاس سپاس سپاس
پی نوشت : می دونم میخونی نوشته هامو ... نمیدونم با من لج کردی یا با خودت یا با تمام دنیا ..... حس های قدیمی نیست دیگه ... یادته گفتم با نوید نیمی از وجودم دفن شد ... از همون روزی که گفتم میخوام همه آدما از زندگیم حذف بشن خود نسیم از زندگیم حذف شد ... دیگه حالا کاملا مشغول بازی خاکم ... اینم که نوشتم ادای گذشته ها بود فقط ادا .
اسم شاعر را نمی دانم :
تا آب شدم سراب دیدم خود را
دریا گشتم، حباب دیدم خود را
آگاه شدم، غفلت خود را دیدم
بیدار شدم بخواب دیدم خود را
دکتر علی شریعتی :
کاش می فهمیدی آنکه برای به دست آوردن محبتت حاضر است تنش را به تو بسپارد، فاحشه نیست و آنکه برای به دنبال کشاندنت، تنش را از تو دریغ می کند باکره نیست.
من به فاحشه بودن ذهن زنان باکره و باکره بودن ذهن زنان فاحشه ایمان آورده ام.
خزعبلات یک خل و چل
دستمو گذاشتم زیر گلوم و گفتم رسیده تا اینجا دارم منفجر میشم نمی تونم ننویسم اصلا هم مهم نیست که فردا از پا آویزون شم اصلا هم اهمیت نمیدم که مرتضی گفته نباید هر چیزی رو اینجا نوشت ....
.............
گفت : دیروز تو چشمات جسارتی دیدم که قبلا نبود خیلی جسور شدی
گفت : اگر تو دردسر افتادی چی ؟ فکر پس فرداتو بکن
گفتم : من الان دارم زندگی میکنم پس فردا شد اگر تو دردسر افتادم تازه دربارش فکر میکنم
.................
گفتم : حلاج گفت اناالحق من میگم : اناالحق ، انت الحق ، هو الحق .... زیر این جمله بنویسید نسیم بروجردی زاده
چنان با لودگی اینو گفتم همشون ترکیدن از خنده
.............
تو تاکسی برای خودم صرف کردم : خدایم خدایی خدایست خداییم خدایید خدایند
سرم درد میکنه گلوم قفل شده شقیقه هام می سوزه
..................
بعضیها اینقدر تو زندگیت پر رنگ و عمیق میشن که وقتی نیستن "هستی" مجبوره چند نفر رو بذاره جاش تا تو حس دلتنگی و تنهایی و واموندگی نکنی ..... سرت گرم شده یادش کمرنگ شده اما هنوز مبل ننوییش خالی داره تکون تکون میخوره گوشه ی آشیونت
..............
دلقک مسخره ..................
یکی بیاد کلمات ذهن منو زنجیر کنه دیوانه وار می پرن بیرون تمام سلولهام داره می لرزه مثل وسط برف و بوران دندونام به هم می خوره فکم کلید شده ...........
...........
زنگ زدم برای یه مورد کاری بهم گفت صدات گرفته است گفتم نه خوبم خستم .... می خوام داد بزنم... فقط یک نفر بود که می تونست این چیزا رو تو صدام تشخیص بده .... هی .. تو .. مسخره .. جواب نده به جهنم به درک هفته دیگه دارم میرم سفر این دومین سفره ... اینبار معلوم نیست کی برگردم مطمئنا زودتر از یک ماه نیست ...اینار خیلی محکم تر از قبل میگم : بی معرفت خیلی بی معرفتی اره بی معرفتی بی معرفتی بی معرفتی
............. پشت گردنم داره تیر میکشه
فکر کنم یکی باید لطف کنه با تیمارستان تماس بگیره
پرنده ی جسور و بی پروای دیوانه ی زنجیری
دو دسته از آدم ها همیشه برنده هستند :
1 - کسانیکه خیلی می دانند
2 - کسانیکه هیچی نمی دانند
* * * من همیشه برنده هستم به دو دلیل
1 - هیچی نمیدانم
2 - ایمان دارم که همیشه برنده می شوم
# کدام عامل قویتر است نمیدانم به این دو دلیل همیشه موفق و برنده هستم .
میگه انتخاب نکردم چون از اتفاقات بد ژنیتیکی می ترسیدم
میگم هر چیزی انتخاب ماست حتی اتفاقات ژنیتیکی
میگه طاقت و تحمل دیدن درد کشیدن نداشتم
میگم هرجا زیادی مقابل مسائل محکم وایسی موج های محکم تری باهات برخورد میکنه اما با موجا همراه شی میتونی از سوار شدن بر اونها لذت ببری
میگه خب بسه سخنرانی برگردیم سرکارمون
.
.
.
کف دستشو میاره جولو و محکم می کوبم به دستش می خنده و
میگه میبینی چقدر جالب و هماهنگ کار میکنیم کاملا مکمل
میگم چون انرژی مابینمون اعتماد کامل و صداقت هست و نیازی نداریم مراقب هم باشیم تمام توانمون متمرکز میشه روی کار
پی نوشت : در ساعت خلوت خودم نظاره گر سکوت شب و خیابان خلوت اندیشیدم در مسائل کاری هم مکمل هستیم و هم انرژی 100% مثبت داریم و هیچ سیگنال منفی وجود نداره ... اگر برای همه چیز اینگونه باشیم چرخ فلک سریعتر و زیباتر می چرخد
.
نکته : لذت کامل میبرم از این کار و جلسات روز جمعه ... مدتها بود املت نخورده بودم خیلی چسبید ... مامان بزرگم میگه اگه همیشه مثل امشب باشه مریض نمیشم
گاهی وقتا نمیدونم دقیقا دارم چه چیزی رو به کائنات میگم اتفاق که میوفته تازه انگار حواسم جمع میشه
هزار بار به این نسیم لعنتی گوشزد کردم مواظب کلماتت باش
روزی چندین بار به همه میگم کلمات جون دارن انرژی دارن تقدس دارن
بعد عین یه بچه نادون با لبخندی که رو صورتم پهن شده میگم آی اونقدر دوست دارم اونو تجربه کنم
بعد زمانش میرسه
گیج و منگ میشم
فرداش میشینم میگم حقت بود خودت می خواستی ببینی چه حسی داره چطوریه
این چیزی بود که از کائنات خواستی ولی دقیقا همون چیزی نبود که احتیاج داشتی
بدتر از همه اینه که بی جنبه بازی رو به اوج رسوندی
هرگز
هرگز
هرگز
تکرار نخواهم کرد
.... اما باور نمیکنم
پ ن : فقط برای خودم ... فهمیدم ؟ .... حواسم جمع میشه ؟
کجایی نوید الان خیلی کمت دارم که سرم و بذارم رو پات گریه کنم
کجایی نوید کمت آوردم بد جوری
سعید داره میره هیچ وقت نمی تونم به دوری ها عادت کنم تو چه جور خاله ای هستی الان باید کمکم چمدونشو می بستیم کجا رفتی حقته بهت بگم نیم وجبی
من بی می ناب زیستن نتوانم
بی باده کشید بار تن نتوانم
من بنده آن دمم که ساقی گوید
یک جام دگر بگیر و من نتوانم
امشب از اون شباست که من دوباره دیوونه بشم
تو مستی و بی خبری اسیر میخونه بشم
امشب از اون شباست که من دلم میخواد داد بزنم
تو شهر این غریبه ها دردمو فریاد بزنم
دلم گرفت از آسمون هم از زمین هم از زمون
تو زندگیم چقدر غمه دلم گرفته از همه
ای روزگار لعنتی تلخه بهت هر چی بگم
من به زمین و آسمون دست رفاقت نمیدم
دست رفاقت نمیدم دست رفاقت نمیدم
از این همه در به دری قلب من قیامته
چه فایده داره زندگی این انتهای طاقته
از این همه در به دری به لب رسیده جون من
به درد من نمی رسه خدای آسمونه من
دلم گرفت از آسمون هم از زمین هم از زمون
تو زندگیم چقدر غمه دلم گرفته از همه
ای روزگار لعنتی تلخه بهت هر چی بگم
من به زمین و آسمون دست رفاقت نمیدم
دست رفاقت نمیدم دست رفاقت نمیدم
دلم گرفت از آسمون هم از زمین هم از زمون
تو زندگیم چقدر غمه دلم گرفته از همه
ای روزگار لعنتی تلخه بهت هر چی بگم
من به زمین و آسمون دست رفاقت نمیدم
دست رفاقت نمیدم دست رفاقت نمیدم
دلم گرفت از آسمون هم از زمین هم از زمون
زندگیم چقدر غمه دلم گرفته از همه
ای روزگار لعنتی تلخه بهت هر چی بگم
من به زمین و آسمون دست رفاقت نمیدم
در اکنون خود غرق شو
با ثانیه ها لذت ببر
به هم آغوشی تمام رنگ های دنیا برو
گستردگی آسمان بستر تو باشد
ژرفای اقیانوس ظرفیت وجودت
آیینه تو، چشم های خودت
جهانگردی تو، پهناوری ذهنت
در خودت غرق شو که تو اکنون خودی
نهایت زیبایی را با تمام سلول های خودت ببلع
اینست راز جاودانگی
پیوست برای تو ......................